کسی که از زمانی که چشــم باز می کنی تو را دوست دارد مــــادر است
وکسی که دوستت دارد بدون اینکه ظاهر کند پــــدر است « به او جفا می کنی »
مــــادر تو را به جهان تقدیم می کند
پــــدر تلاش می کند که جهان را به تو تقدیم کند « به سختی می افتد
مــــادر به تو زندگی می دهد
پــــدر به تو می آموزد چگونه این زندگی را احیا کنی « به تلاش وادار می کند

مــــادر تو را 9 ماه در رحم خود نگه میدارد
پــــدر باقی عمر تو را حمل می کند « ومتوجه نیستی »
مادر به وقت تولدت فریاد می کشد صدایش را نمی شنوی
وپــــدر بعد از آن فریاد می کشد « از او گله می کنی »
مــــادر گریه می کند وقتی بیمار می شوی
پــــدر بیمار می شود وقتی گریه می کنی « در خفا »

مــــادر مطمئن می شود که گرسنه نیستی
پــــدر به تو یاد می دهد که گرسنه نمانی « درک نمی کنی »
مــــادر تو را روی سینه اش نگه می دارد
پــــدر تو را به دوش می کشد « اورا نمی بینی »
مــــادر چشمه محبت است
وپــــدر چاه حکمت « و می ترسی از عمق چاه »
مــــادر مسئولیت از دوش تو بر می دارد
پــــدر مسئولیت را در وجود تو می کارد « تو را به سختی می اندازد »
مــــادر تو را از سقوط نگه می دارد
پــــدر می آموزد بعد از سقوط بلند شوی
مادر یاد می دهد چگونه روی پای خود راه بروی
پدر یاد می دهد چگونه در راه ها ی زندگی حرکت کنی

مــــادر کمال وزیبایی را منعکس می کند
پــــدر واقعییت ها وتلاشها را منعکس می کند
مهــر مــادری را هنگام ولادت حس می کنی
مهــر پــدری را وقتی پــــدر شدی حس خواهی کرد

بنابرایــن مــــادر با چیــزی مقایســه نمی شود
و پــــدر تکــرار نخواهــد شــد.



تاريخ : دوشنبه نهم آبان ۱۴۰۱ | 21:19 | نویسنده : حسن یار |

مادری ناراحت کنار پسرش نشسته بود،پسر به مادرش گفت:

تو دومین زن زیبایی هستی که تو عمرم دیدم

مادر پرسید: پس اولی کیست؟

پسر جواب داد : خود تو ، وقتی که لبخند میزنی



تاريخ : شنبه دهم خرداد ۱۳۹۹ | 17:53 | نویسنده : حسن یار |

بنام حضرت مادر , همیشه بیادتم مادر جان ... خداوندا: به حق خط خط قرآن  ⇦ و به حق روح پاک محمدمصطفی(ص) ⇦هیچ خانه ایی غم دار ⇦هیچ مادری داغ دیده ⇦ هیچ پدری شرمنده ⇦ هیچ محتاجی ستم دیده  ⇦ هیچ بیماری درد دیده  ⇦ هیچ چشمی اشکبار ⇦هیچ دستی محتاج ⇦ هیچ دلی شکسته ⇦ و هیچ خانه ایی بی نعمتت نباشه "الهی آمین یا رب العالمین..."

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ | 19:56 | نویسنده : حسن یار |

وقتی یه سالت بود اون بهت غذا داد و حمومت کرد ..

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با شب نخوابی هات و گریه کردن هات 



 

 

 

وقتی دو سالت بود اون بهت یاد داد چه جوری راه بری


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با فرار کردنت وقتی که هی صدات میکرد 
 

وقتی 3 سالت بود اون با عشق برات غذا هات رو درست میکرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با پرت کردن بشقاب غذات رو زمین ..
 

 

وقتی 4 سالت شد اون بهت چند تا مداد و گچ رنگی داد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با رنگ کردن و خط خطی کردن میز اتاق غذاخوری

 


____________ _________ _________ _______

وقتی که 5 سالت بود یه لباس خوشگل واسه تعطیلات تنت کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با تلپی خودت رو انداختن رو یه عالمه گِل و شُل

وقتی 6 سالت شد اون تورو به دبستان برد


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با جیغ و گریه و زاری که من نمیخوام برم مدرسه

 

 

 

وقتی 7 سالت بود واست یه توپ  خرید


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با شوت کردنش به  شیشه ی همسایه بغلی

 

 

 

 

وقتی 8 سالت شد یه روز واست بستنی خرید


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با ریختن وچکه کردنش روی تمام لباست 
 

 

 

 

 

وقتی 12 سالت بود بهت گفت بعضی از برنامه های تلویزیون رو نباید ببینی..

مناسب تو  نیست  
تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟صبر میکردی پاشو از خونه بزاره بیرون و می رفتی و می دیدی

 

 

 

 

وقتی 13 سالت بود ازت خواست موهات رو با یه مدل جدید کوتاه کنی 


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش گفتی که سلیقه نداره

 

 

 



وقتی 14 سالت شد هزینه یه ماه تعطیلات که بری کمپ تابستانی  رو پرداخت کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ فراموش کردی حتی یه نامه ی خشک و خالی واسش بفرستی 

 

 

 

وقتی 15 سالت بود خسته که از سر کار بر میگشت .دلش میخواست بغلش کنی 

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟تو اتاقت بودی و درو هم قفل میکردی

 

وقتی 16 سالت شد بهت رانندگی یاد داد


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟تو هر فرصتی  ماشینشو ازش میگرفتی

 

 

 

وقتی 17 سالت بود .یه شب اون منتظر یه تلفن خیلی مهم بود


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ تمام شب  تلفن رو اشغال کردی 

 

 

وقتی 18 سالت شد ..اون تو مراسم فارغ التحصیلی تو از دبیرستان اشک شوق ریخت


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ شب رفتی مهمونی و تا صبح خونه نیومدی  
 

 

وقتی 19 سالت شد.شهریه دانشگاهت رو پرداخت کرد ..خودش بردت دانشگاه و وسایلت رو حمل کرد 

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟همون جلوی در خوابگاه بهش گفتی خداحافظ و گفتی بره که جلوی دوستات آبروت نره

 

 

وقتی 20 سالت بود ازت خواست بهش بگی که آیا کسی تو زندگیت هست یا نه..

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟گفتی به تو مربوط نیست 
 

 

 

وقتی 21 سالت بود یه برنامه هایی رو برای آینده ات پیشتهاد کرد 


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش گفتی که علافه ای نداری که مث اون بشی

 

 

 

وقتی 22 سالت شد ..روز فارغ التحصیلی از دانشگاه در آغوشت گرفت

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش گفتی می تونه پول بده که بری اروپا؟
 

 

 



وقتی 23 سالت شد ..اون مبلمان اولین آپارتمانت رو بهت داد


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ به دوستات گفتی چه مبل های زشتی

 

 



وقتی 24 سالت بود نامزدت رو دید و ازت برنامه ی آینده تون رو پرسید


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش چشم غره رفتی و غر زنی که :اِ مامان .خواهش

 

 

 

 

وقتی 25 سالت بود.اون کمکت کرد که هزینه های عروسیت رو بپردازی و اشک ریخت و بهت گفت که عمیقا دوستت داره .


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟اسباب کشی کردی به یه شهر دور

 

 

 



وقتی 30 سالت شد..یه مقداری راجع به بچه بهت نصیحت کرد 


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟گفتی :مامان دوره زمونه عوض شده

 


وقتی 40 سالت شد ..بهت زنگ زد  تا تاریخ تولد یکی از نزدیکانت رو به یادت بیاره

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش گفتی فعلا خیلی گرفتاری

 

 

 

 

وقتی 50 سالت بود اون احساس کسالت میکرد و ازت خواست که ازش مراقبت کنی 

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟واسش درباره پدر و مادر هایی گفتی که بچه هاشون ترکشون کردن

 

 

و حالا ..روزی هست که اون آروم و خاموش خوابیده و همه کارهایی که تو انجام ندادی براش ..مث برق و باذ تموم شده و رفته و.......آه ......ای کـــــــــــــــــــــاش   


اگه این قدر خوشبخت هستی که هنوز مادرت رو در کنارت داری ..یه تغییری براش ایجاد کن  و  ازش به طور کامل قدر دانی کن

 

همیشه بهش عشق بورز ..

یـــــــادت نره که تو در تمام زندگیت تنها یه مــــــــــادر خواهی داشت

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ | 20:24 | نویسنده : حسن یار |



تاريخ : چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ | 20:24 | نویسنده : حسن یار |
در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا او را زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...

 



تاريخ : سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ | 16:24 | نویسنده : حسن یار |
محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلک بود. در عرفان و طریقت ، به علم بسیار اهمیت مى ‏داد ؛ چنان که او را “حکیم الاولیاء” مى ‏خواندند.
در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم کردند که به طلب علم روند. چاره ‏اى جز این ندیدند که از شهر خود ، هجرت کنند و به جایى روند که بازار علم و درس ، در آن جا گرم ‏تر است.
محمد ، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگین شد و گفت : اى جان مادر ! من ضعیفم و بى ‏کس و تو حامى من هستى ؛ اگر بروى ، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به که مى سپارى ؟ آیا روا مى ‏دارى که مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟
از این سخن مادر ، دردى به دل او فرود آمد. ترک سفر کرد و آن دو رفیق ، به طلب علم از شهر بیرون رفتند.
مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى ‏خورد و آه مى ‏کشید.
روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى ‏گریست و مى ‏گفت : من این جا بى ‏کار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتى باز آیند ، آنان عالم‏اند و من هنوز جاهل.
ناگاه پیرى نورانى بیامد و گفت : اى پسر!چرا گریانى ؟
محمد ، حال خود را باز گفت.
پیر گفت : خواهى که تو را هر روز درسى گویم تا به زودى از ایشان در گذرى و عالم ‏تر از دوستانت شوى ؟
گفت : آرى ، مى‏ خواهم.
پس هر روز ، درسى مى ‏گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد که آن پیر نورانى ، خضر (ع) بود و این نعمت و توفیق ، به برکت رضا و دعاى مادر یافته است.



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 7:51 | نویسنده : حسن یار |

یک داستان بسیار بسیار زیبا (حتما بخوانید)

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره




ادامه مطلب
تاريخ : جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 16:20 | نویسنده : حسن یار |

 

مادر  چه  زود !!! داغ   فراقت  به  دل  نشست ؟!

                        خفتی به خاک و کشتی عمرت به گل نشست !!!

با    مهر    آمدی   و    محبّت  نشان   شدی !

                        با تیر  رفتی و  غم  و حسرت به دل نشست !!!


باورم نیست که تورفتی وخاموش شدی

                 ترک ما کردی وباخاک هم آغوش شدی

مادرم دیده به سویت نگران است هنوز

                      غم نادیدن تو بار گران است هنوز

 آنقدر بر همگان مهر و وفا کرده ای تو

                  نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز


 

اگر تمام چراغهای دنیا را درخانه ای روشن کنی وجای مادر درآن خانه خالی باشد آن خانه تاریک است.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ | 0:6 | نویسنده : حسن یار |
خدایا همه مادرزنها را برای داما دها وهمه داما دها را برای مادر زنها حفظ کن آمین یا رب العالمین.



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ | 20:5 | نویسنده : حسن یار |