حکایت کوتاه عشق و افطار
مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه …
نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه، کلید انداخت، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه و وسایل سفره افطار را آماده کرد، همه ی چیز را سر جایش گذاشت …
زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو …
نشست سر سفره، دو قاب عکس را آورد !
یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه…
اما حیف که که فقط به قاب عکسشان نگاه میکنیم
عزیزان تااین گوهرهای نایاب یعنی پدرومادرداریدقدربدانید
تاريخ : دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 22:4 | نویسنده : حسن یار |
.: Weblog Themes By Pichak :.

